گکیگا: چهرهٔ تاریک و ممنوعهٔ مانگا

گکیگا (劇画)
در زبان ژاپنی به معنای «تصاویر دراماتیک» است. این اصطلاح توسط یوشیهیرو تاتسومی ابداع شد و سایر کارتونیستهای جدیتر ژاپنی که نمیخواستند حرفهشان با نام «مانگا» یا «تصاویر هوسانگیز و بیمعنی» شناخته شود، آن را بهکار گرفتند.
این حرکت مشابه اقدامی است که آمریکاییها با بهکار بردن اصطلاح «رمان گرافیکی» بهجای «کمیک بوک» انجام دادند.
– ویکی پدیا
«گکیگا چیه؟»
این سوالیه که چند ماهه داره منو دیوونه میکنه.
اون نقل قولی که بالا خوندید، همون پاراگراف اول صفحه ویکیپدیای گکیگاست، ولی خب… انگار یه چیزی کم داره، یه جور «حالگیرندگی» و عمق واقعی توش نیست. واقعاً برام عجیبه که سال ۲۰۱۷، وقتی مانگا داره کمیکهای آمریکایی رو له میکنه، سریها همزمان تو ژاپن و آمریکا چاپ میشن و حتی گنجینههای خاکخورده تِزوکا رو برای کمپین کیکاستارتر از تو کمد درمیآرن، هنوز اینقدر کم درباره گکیگا حرف زده بشه و شناخته شده نباشه.
گکیگا هنوز یه گوشه تاریک مونده. اگه بخوای یه ذره بیشتر بدونی، یا باید بری قسمتهای ده سال پیش پادکست Anime World Order رو گوش بدی، یا جملهجمله از کتابهای هلن مککارتی درباره تِزوکا شکار کنی. خب حداقل ویکیپدیا میدونه یوشیهیرو تاتسومی شروعش کرد!
من این متن رو دقیقاً برای همین مینویسم: هم میخوام گکیگا رو از اون مه غلیظ دربیارم و یه کم روشنترش کنم، هم میخوام دوباره بیارمش تو حرفهای روزمرهمون. چون گکیگا دهه هفتاد یا هشتاد نمُرد؛ هنوزم هست، هنوزم داره ساخته میشه. فقط ما باید یاد بگیریم چطور چشممون رو باز کنیم و ببینیمش.
تفاوت مانگا و گکیگا
بین «مانگا» و «گکیگا» یه تفاوت ملموس و واقعی وجود داره، و این تفاوت رو میتونی تو خود ریشهشناسیشون ببینی. ولی قبلش، یه شباهت خیلی مهم هم دارن.
اگه کانجیهای هر دو رو بشکنیم، میبینیم هر دو با «گا – 画» تموم میشن؛ همون کانجی که بهتنهایی یعنی تصویر، نقاشی، طراحی یا اسکیس. بخشی از این داستان برمیگرده به این که تو ژاپن تا دوران مدرن، قلم (به هیچ شکلی) وجود نداشت و همه چیز با قلممو نوشته و کشیده و نقاشی میشد. شاید به همین دلیله که «画» همزمان یعنی «ضربه قلممو»؛ چون تو ژاپنِ قبل از قلم، مرز مشخصی بین رشتههایی که از یه ابزار مشترک استفاده میکردن وجود نداشت. به هر حال، «画» تو کاربردش تقریباً همه هنرهای تصویری دوبُعدی رو در بر میگیره. مثلاً وقتی کانجی «پروجکت کردن» رو جلوش بذاری میشه 映画 (ایگا) که ما بهش میگیم «فیلم»؛ یعنی «تصاویرِ پروجکتشده». خلاصه اینکه وقتی با کانجی دیگهای ترکیب بشه، مستقیم میره تو حوزه هنرهای بصری.
اما شباهتها همینجا تموم میشه و تفاوتها شروع میشن.
اولین کانجی تو «مانگا – 漫画» یعنی «مان – 漫» معمولاً به «کارتون» ترجمه میشه، ولی تو کاربردهای دیگه یه بار منفی هم داره. فعل مستقیمش یعنی 漫ろ (سورو) یعنی «بیتمرکزی»، انگار آدم قرار و آرام نداره. وقتی با کانجیهای دیگه ترکیب بشه، حس یه حرکت شل و ول، بیخیال و بیهدف رو میده؛ یه جور پرت کردنِ بیاهمیت از این نقطه به اون نقطه. مثلاً 散漫 (سانمان) یعنی «پراكندگی و بینظمی» و همون حس نیمبند و بیانگیزه رو داره. برای همین ترجمه انگلیسی «مانگا» همیشه یه چیزی تو مایههای «تصاویر هوسانگیز»، «نقاشیهای سرخوشانه» یا «طراحیهای لحظهای و بیفکر» بوده، و واقعاً هم دقیق زده وسط خال.
خلاصه، تو عمقش، «مانگا» یه جور میل بیمسئولیت به سرگرم شدن و یه مقاومت بچهگانه نسبت به جدی گرفتن چیزها رو نشون میده.
برخلاف گکیگا.
جالب اینجاست که با وجود عمق و سنگینیاش، گکیگا (劇画) سادهترین تعریف رو داره.
از «گکی – 劇» میشه سه معنی و حس گرفت: درام، نمایش تئاتر، و حتی «داروی قوی و اعتیادآور». اگه جلوش کانجی «با – 場» (مکان) رو بذاری، میشه «تئاتر» یا «خانه نمایش». از اون طرف، اگه کانجی «کاناشی – 悲» (غم، اندوه و حسرت) رو بذاری جلوش، میشه «فاجعه» و «تراژدی».
برای همین، تضاد بین گکیگا و مانگا نه فقط تو خود آثار، بلکه تو معنی ریشهای اسمشون هم کاملاً مشخصه. گکیگا بهت اجازه نمیده دنیا رو فراموش کنی؛ درست مثل یه نمایش روی صحنه، باید همزمان واقعیت و داستان رو تو ذهنت نگه داری تا بتونی واقعاً لذت ببری. گکیگا یه اجرای دراماتیکِ اعتیادآوره که هم غمانگیزه، هم نمیذاره ولش کنی.
اونجایی که مانگا انگار عمداً میخواد «عمق نداشته باشه» و فقط فرار از واقعیت بده، گکیگا عمق میسازه و خواننده رو با کادرهای سنگینش مست میکنه. ولی خب، اینا فقط تفاوتهای تئوریک بین دو تا کلمهست، نه خود آثار واقعی.
بیشک، تفاوت اصلی تو خودِ هنره.
اون چیزی که داری نگاه میکنی، چند صفحه اول از «نینگن کونچوکی» اوسامو تِزوکاست؛ همون که با ترجمه «کتاب حشرات انسانی» توسط انتشارات ورتیکال اومد بیرون. تِزوکا هرچند مبدع جنبش گکیگا نبود، ولی دقیقاً همونه که باعث شد گکیگا تا امروز زنده بمونه و نفس بکشه. همینجا، تو همین شش صفحه اول «کتاب حشرات انسانی»، با یه نمونه ناب از «تصاویر دراماتیک» روبهرو میشیم که اسمش گکیگاست.
صفحه اول یه تیرباران منظم و دقیق از کادرها، با ریتمی که انگار داره قلب میزنه؛ از عملی به عمل بعدی میره و همهچیز دور یه شیء و یه اتفاق میچرخه: مجلهای که یه مرد موقع خروج از اتاق پرت میکنه کنار. تازه تو صفحه دومه که میفهمیم این مرد قهرمان قصهست؛ یه کادر مربعیِ غولپیکر که بیشتر از نصف صفحه رو گرفته و اون رو به مهمترین سوژه صحنه تبدیل کرده. انگار خودش هم میدونه چقدر مهمه، وسط کادر میشینه (این همون میزونوست که بعداً میشناسیمش) و از محتوای مجله به هم ریخته؛ وقتی همکارش مجله رو برمیگردونه طرفش، حتی یه نگاهم بهش نمیندازه.
صفحه رو که میچرخونی، ناراحتی میزونو با یه صفحه کامل تشویقِ پر سر و صدا جفت میشه؛ صحنه قبلیِ پر از فشار احساسی، زیر سایز غولآسای کادر جدید گم میشه و محو.
صفحه چهارم سریع یه زن جوون رو بهعنوان دلیل اون تشویقها معرفی میکنه، بعد میره سراغ یه مرد ریشدار که لیوان پر از مشروبش رو به افتخار این لحظه بالا برده؛ پشت سرش هم محلههای تنگ و ویران و پرجمعیت. تو این صحنه، شکل و اندازه کادرها دیوونهوار دقیق کار شده: سه کادر بالایی صفحه پنجم یه کم کشیدهترن و خواننده رو برعکس عادتِ پایین رفتنِ متن ژاپنی، به سمت چپ میکشونن. صحنه با صدای قطار پر سر و صدا که از بالای سرش رد میشه بسته میشه؛ فقر شخصیت دوباره تأکید میشه و بعد یهو میریم سراغ یه صفحه کامل خودکشی تو یه مجتمع آپارتمانی خلوتتر، با تلویزیون که هنوز روشنه. نمیدونیم جسد مال کیه، ولی تِزوکا تو همین شش صفحه کاراکترهاش رو معرفی کرده، با یه اتفاق محرک به هم وصلشون کرده و همه رو تو روایت بزرگش بصری بافته. این یعنی ظرافت با جوهر.
این شش صفحه اول «کتاب حشرات انسانی» انگار جمله موضوعی کل کاره.
ولی شاید بهتر باشه بهش بگیم «تصویر موضوعی».
برخلاف اون نقل قول ویکیپدیا، چیزی که «کتاب حشرات انسانی» تِزوکا رو گکیگا میکنه نه سال ساختشه، نه سبک خطوطش. چیزی که گکیگا رو واقعاً تعریف میکنه، استفاده از همین هنر برای گفتن پیامی که از زبان بالاتر میره؛ یا مهمتر از اون، گفتن چیزهایی که با کلمه نمیشه گفت. با یه جور تدوین و سمبولیسم کاملاً سینمایی معنی میسازه. از این نظر، «کتاب حشرات انسانی» نمونه عالیِ «یه تصویر هزار کلمه میارزه»ست: ما میفهمیم همه کاراکترها به هم وصلن، در حالی که هیچکدومشون تو یه فضا یا گفتوگو نیستن. این دقیقاً برمیگرده به همون ریشهشناسی کلمه: همه تصاویرش «درام» دارن.
(بزودی در دم کمیک موجودش میکنیم)
تاریخ گکیگا
بذار یه لحظه برگردیم به ژاپن دهه ۱۹۵۰، یه کشور که هنوز از جنگ جهانی دوم له و لورده. فقط بچههای خیلی کوچیک اون وحشتها رو یادشون نیست، ولی همه تو ویرونههاش زندگی میکنن. کارخانهها مثل دیوونها دود و دم سیاه میپاشن بیرون، کارگرا رو روزی ۱۲-۱۴ ساعت نگه میدارن؛ عملاً زندانیهای صنعتی که دارن یه کشور نابودشده رو دوباره میسازن.
اوساکا که یه زمانی پایتخت اقتصادی ژاپن بود، حالا شده یه زاغهنشین بزرگ پر از بیکاری و فقر. دقیقاً تو همین فضا یه جوون ۲۲ ساله به اسم یوشیهیرو تاتسومی کارش رو به عنوان مانگاکا شروع میکنه… ولی خودش به کارش نمیگه «مانگا».
«گکیگا» تو اوساکا به دنیا اومد. بین هنرمندای اوساکا و توکیو همیشه یه رقابت قدیمی و حسابی بوده. چون ناشرای بزرگ مانگا تقریباً همه تو توکیو بودن، وقتی گکیگا اومد وسط، سریع داستان شد «گکیگا در مقابل مانگا»؛ درست مثل همون دعوای قدیمی اوساکا-توکیو.
ولی ماجرا ریشهدارتره. کابوکی (که خیلیها میگن اولین پاپکالچر ژاپن بوده) تو منطقه کانسای (اوساکا و اطرافش) شروع شد. وقتی بردنش به ادو (توکیوی قدیم)، یهو قانون گذاشتن که دیگه فقط بازیگر مرد باشه، زنها ممنوع!
اوکییوئه (چاپهای معروف ژاپنی) اول تو ادو شروع شد و حسابی واقعگرا بود. در جواب کابوکی بود؛ یعنی به جای اینکه بازیگرا رو ایدهآل و فانتزی نشون بده، همونجوری که تو زندگی واقعی بودن کشیده بود. وقتی این سبک حدود سال ۱۸۰۰ به اوساکا رسید، واقعگراییش دیگه رفت تو اوج. اونقدر دقیق که محققها هنوز با نگاه کردن به جزئیات اوکییوئه میفهمن دقیقاً کدوم نمایش، کدوم بازیگر، و حتی تو چه ساعتی از روز بوده!
حالا همین حس واقعگرایی رو تو گکیگا هم میبینی. گکیگا یعنی «تصاویر دراماتیک»؛ یه جور روایت واقعی و تلخ از زندگی با تصویر. اما مانگا بیشتر رمانتیک، فانتزی و لایت بود. برای همین بود که اول به گکیگا میگفتن «تصاویر بیمسئولیت»… چون به جای فرار از واقعیت، میخواست همون واقعیت کثیف و خاکستری رو بکشه تو صورت خواننده.
خود یوشیهیرو تاتسومی یه بار گفته بود:
«حالا همه دارن کلمهی «گکیگا» رو برای هر مانگایی که یه کم خشونت داره، یا سکس داره، یا یه چیز هیجانانگیز داره به کار میبرن. دیگه شده مترادف با «جلب توجه کردن و عجیب غریب بودن». ولی من مانگا میکشم درباره زندگی خونه و خانواده، حرف زدنای معمولی، رابطههای عاشقانه، چیزای روزمرهای که اصلاً هیجانانگیز و خاص نیستن. به نظرم همین فرقشه.»
~ نشریه Publishers Weekly، بخش کامیکس، ۱۹ می 2009
حقیقت نهایی گکیگا
گکیگا اول و آخرش مال دنیای واقعیه. قهرماناش آدمای معمولیان، یا حداقل آدمایی که میتونن تو همین دنیایی که ما زندگی میکنیم وجود داشته باشن. اینجا خبری از آدمای لاستیکی و کارتهای دلقکی نیست! به جاش کوچهپسکوچههای تنگ و کثیف، آسمان سیاهِ پر از دود کارخانهها و زندگی واقعی رو میبینی.
حالا یه نکته مهم: گکیگا زیرژانر مانگا نیست! مانگا یه مدیومه (مثل فیلم یا رمان)، داخلش کلی ژانر هست (شونن، شوجو، سینن و…). گکیگا هم خودش یه زیرمدیوم جدا حساب میشه. فقط حال و هواش فرق داره: معمولاً تکههای تلخ و خاکستری از زندگی روزمره رو نشون میده، اونم تو ژاپن آشوبزدهی بعد از جنگ.
خود تاتسومی تو یه مصاحبه گفته: «به نظر من ژاپن واقعی و زندگی واقعی ژاپنیها بعد از جنگ شروع شد. قبلش مردم ژاپن بردهی ارتش و امپراتور بودن.»
برای همینم کارای تاتسومی دارن قصهی «تولد ژاپن واقعی» رو تعریف میکنن. حالا فکر کن این حرف بیشتر به کارای خود تاتسومی میخوره یا مثلاً به اسپایدرمنِ ریوئیچی ایکگامی…؟ خب… شاید بیشتر از چیزی که فکر کنی به هر دوشون بخوره! 😏

مانگا مرد عنکبوتی
جالبترین بخش ماجرای «اسپایدرمن» ژاپنی اینه که یه شخصیت کاملاً آمریکاییه، ولی این مانگا (یا بهتر بگم گکیگا) خیلی زود از نسخه اصلی راه خودشو جدا کرد و شد یه اثر کاملاً «همون زمان، همون مکان».
داستان با همون فرمول قدیمی شروع میشه: پسر جوونی که عنکبوت گازش میگیره، قدرت میگیره، تو یه روزنامه کار میکنه، با خالهش زندگی میکنه و… ولی بعد یهو همهچیز ژاپنی میشه! قهرمان اصلی دیگه پیتر پارکر نیست، یو کومورییه! خاله می میشه خاله مِی، دوستدخترش ژاپنیه، ویلنها هم دیگه اون شکل آمریکایی ندارن، کاملاً مانگایی و گکیگایی شدن. لحنش هم از اون «هر کاری عنکبوت میتونه بکنه» فاصله میگیره و میره سمت درامهای سنگین و موضوعات بزرگسالانهتر. اسپایدرمن دیگه اون پسر تارزن نیویورک نیست، یه نوجوون تو فرهنگ ژاپن بعد از جنگه.
تمرکز از قدرتهای عجیب و غریب و دعواهای ابرقهرمانی برداشته میشه و میره روی رابطههای آدما و زندگی نکبتبار یه جامعه که داره زیر و رو میشه.
یادت باشه اون سالها تو ژاپن اصلاً آروم نبود؛ پر از سیاست و التهاب بود. گکیگا از دهه ۵۰ شروع شد و تا دهه ۸۰ کمکم تاثیرش رفت تو مانگای معمولی و خودش محو شد. تو همین دوره ژاپن داشت هویت تازهشو میساخت؛ تازه از اشغال آمریکا دراومده بود، داشت دوباره میرفت تو صحنه جهانی، در حالی که فقط ۱۰ سال قبلش «شیطان شرق» صدا میکردنش! اولش اعتصاب کارگرا تو کارخانههای تازهساز بود، بعدش تظاهرات دانشجویی سر جنگ سرد، بعدش هم کودتای ناکام سال ۱۹۷۰… یه سال بعدش اولین مکدونالد تو گیزا باز شد!
مثل همه تغییرات بزرگ اجتماعی، یه عده هم جا میمونن و له میشن. گکیگا دقیقاً از همینجا الهام میگیره. مهم نیست داستانش چقدر فانتزی باشه، همیشه ریشهش تو این واقعیته که آدم تو زندگی چقدر بیپناه و بدبخته.
…در واقع گکیگا بیشتر به «کیگهکی» نزدیکه، یعنی «تراژدی». انگار باید اسمشو میذاشتیم «کیگهکیگا» یعنی «سبک تراژدی»! خیلیها فکر میکنن گکیگا یعنی حتماً آخرش غمانگیز باشه، حتماً یه اتفاق وحشتناک یا خشونتآمیز بیفته، ولی اصلاً اینجوری نیست.
از نظر سبکی، کلمهی «گهکی» یعنی «تئاتر» و «نمایش». برای همین گکیگا خیلی تئاتری و صحنهمحوره؛ یعنی کادرها رو جوری میچینه و از کادری به کادر بعدی میره که بین اولین کادر و آخرین کادر یه رابطهی محکم و معنادار باشه. دقیقاً مثل فیلمنامهنویسی. من خودم خیلی از سینما تاثیر گرفتم. یه چیزی که مطمئنم خوب بلدم، همین ریتم دادن به داستانه.
~ یوشیهارو تاتسومی، مصاحبه با Publishers Weekly، هفته کمیک، ۱۹ می ۲۰۰۹
حالا که اینو میدونیم، راحت میتونی جرقههای زندهی گکیگا تو روزگار خودمون رو ببینی.
کارای نائوکی اوراساوا بهترین نمونهست (مثل Monster، ۲۰th Century Boys، Pluto…). «واگاباند» از تاکههیکو اینوئه هم همینطور اینا همه مانگان، ولی یه عالمه به گکیگا بدهکارن؛ همون جریانی که «تصویرای بامزه و فانتزی» رو تبدیل کرد به یه هنر جدی که بزرگترا هم میتونستن جدیش بگیرن.
مهمترین چیزی که گکیگا آورد این بود که مانگا دیگه فقط برای فرار از واقعیت و قصههای شیرین بچگانه نبود؛ بزرگ شد، اومد همسطح خوانندههای بزرگسال و حرفایی زد که اونا واقعاً درکش میکردن و باهاش همذاتپنداری میکردن. مانگا بالغ شد و رفت همونجایی که خوانندههاش ایستاده بودن.
امیدوارم از مطالعه این مقاله لذت برده باشید.
منبع : Wave Motion Cannon





